مرضيه محمدزاده
938
دانشنامهء شعر عاشورايى انقلاب حسينى در شعر شاعران عرب و عجم ( فارسي )
اى ز غمت اشك چشم و آه دل ما * مىرسد اين بر ثرى و آن به ثريّا اى زازل در عزات در عوض اشك * خون شده جارى ز چشم آدم و حوّا صبح ز سوز تو چاك كرده گريبان * بهر تو نيلى قبا بود شب يلدا غير تو اى تشنه لب كسى نشنيده * تشنه دهد جان ، كسى كنار دو دريا آه كه از تير و تيغ و نيزه نبودت * يكسر مويى دُرست در همه اعضا تا به سر سينهى تو شمر مكان كرد * زُهره نهان شد ز سوز سينهى زهرا جسم تو تا زير سمّ اسب فكندند * ناله برآمد ز اهل عالم بالا تا سرت از كين سَنان ، به نوك سِنان كرد * گشت به پا در جهان قيامت عظما نالم از اين غم كه ناكسى به تصدّق * بهر عيال تو نان ببخشد و خرما مىكُشد اين غم مرا كه از حرم تو خَضم سيه رو كنيز كرد تمنّا * * * اى رفته سرت بر نى ، وى مانده تنت تنها * ماندى تو و بنهاديم ما سر به بيابانها اى كرده به كوى دوست هفتاد و دو قربانى * قربانت شوَمت اين رسم ماند از تو به دورانها قربانى هر كس شد با حرمت و نشنيديم * دست و تن قربانى افتد به بيابانها از خون گلوى تو اين دشت گلستان شد * اين سير گلستان كرد سيرم ز گلستانها ريحان خطّ اكبر برگرد رخ انور * برد از دل ما يكسر ياد گل و ريحانها ما جمع پريشانيم ، هم بىسر و سامانيم * بردار سر و بنگر اين بىسر و سامانها اطفال حزين يكسر از داغ تو در آذر * پاها همه در زنجير سرها به گريبانها شاها ، نه همين « جودى » جان بر تو فدا سازد اى شه به فداى تو بادا همهى جانها * * * بىتو جز ناله مپندار مرا كارى هست * يا به جز محنت و اندوه و غمم يارى هست غير داغ غمت اى شاه كه با من شده يار * حاش للّه كه مرا همدم و غمخوارى هست ما سوى شام روانيم ز جا خيز حسين * كه به هر قافلهاى قافله سالارى هست عابدين زار و زدند آتش كين خيمهى او * اندر آن خيمه نگفتند كه بيمارى هست از اسيران ستم در كف صيّاد بلا * هر طرف نالهاى از مرغ گرفتارى هست عهد خود را تو به سر بردى و شد نوبت من * نه مرا هيچ ز عهد ازل انكارى هست اين من اين جمع اسيران بلا اين ره شام * كه به هر منزلش از بهر من آزارى هست گرچه ديگر نبوَد حوصلهى صبر ولى * باز صبر است گرم يار و مددكارى هست روز وارد شدن از خلق تماشايى شام سر هر كوچه مرا گرمى بازارى هست